تبليغاتX
تنها عشق من






تنها عشق من

دوستت دارم

حمـاقـت کـه شاخ و دم نــدارد
حمـاقـت یـعنـﮯ مـن کـه
اینقــدر میــروم تـا تـو دلتنـگ ِ مـن شـوﮮ!
خـبری از دل تنـگـﮯ ِ تـو نمـی شود!
برمیگردم چـون
دلـتنـگـت مــی شــوم!!!

نوشته شده در 91/02/26ساعت 13:10 توسط محمد| |

 
آنگاه که غرور کسی را له می کنی،

آنگاه که کاخ آرزوهای کسی را ویران می کنی،

آنگاه که شمع امید کسی را خاموش می کنی،
...

آنگاه که بنده ای را نادیده می انگاری ،

آنگاه که حتی گوشت را می بندی تا صدای خرد شدن غرورش را نشنوی،

آنگاه که خدا را می بینی و بنده خدا را نادیده می گیری ،

می خواهم بدانم،

دستانت رابسوی کدام آسمان دراز می کنی...!
نوشته شده در 91/02/24ساعت 17:47 توسط محمد| |

سلام عزیز دلم ...

خوبی عشقم ؟

خیلی دلم برات تنگ شده امیدوارم تو زندگیت مشکلی نداشته باشی

درسته خیلی وقته دیگه ندیدمت ولی این دلیل نمیشه حتی ذره ای از عشقم بهت کم شه

هنوزم مثل روزای اول دوست دارم هنوزم عاشقتم

امروزم اومدم روزتو اینجا جشن بگیرم نگی نامردی واسه روز زن فراموشم کردی

نه مگه میشه اتفاقی مثل تورو تو زندگیم فراموش کنم ؟

تو یدفه اومدی تو زندگیمو همه زندگیم شدی

همه ی زندگیم ...

در هر صورت قصه ما به آخر رسید کلاغه هم نمیدونم به خونه رسید یا نه ... من که هنوز نرسیدم .

حالا دلیلش هرچی میخواد باشه

یکی میگه قسمت یکی میگه حکمت

یکی دیگه میگه بی وفایی

یکی هم میگه بچگی

شایدم بی عرضگی من بوده که نتونستم تورو نگه دارم

اما مگه تو نیاز به نگه داشتن داشتی ؟

یعنی همش من باید ازین میترسیدم که نکنه تو نری ؟

نه بابا مثل اینکه دیوونه شدم مگه تو پرنده ای که بترسم فرار کنی

تو خانم خانما بودی

یادته همیشه صدات میکردم خانم خانما یا خانمی یا از این لقبا ؟

یادش بخیر میدیدم که چقد لذت میبردی وقتی اینجوری صدات میکردم

پارسال روز زن یادته ؟

مگه میشه یادت نباشه ؟

مطمئنم یادته

آره نذاشتیم هیچی برات بگیرم

عزیزم تو چقد ماهی چقد گلی عجب دلی داشتی ...

راستی کجاست الان اون دل ؟؟؟؟؟؟

هنوزم داریش ؟

داریش ؟‌

آره داریش ولی فک کنم فراموشش کردی

یا شایدم واقعا تو هیاهوی غرور گمش کردی ...

کسی چه میدونه ؟

در کل

الآنم اومدم روزتو بهت تبریک بگم و برم

چون امروز روز بزرگیه درسته تو یکم بدخلقی کردی موقع رفتن یکم بیوفایی . یکم سنگدلی و کلی غرور ... ولی اشکالی نداره عشق و عاشقی این چیزارو هم داره

بهر حال

روزت مبارک خانم خانما

نوشته شده در 91/02/23ساعت 18:49 توسط محمد| |

 
همین حوالی کسانی هستند که تا دیروز میگفتند :

"بدون تو حتی نفس هم نمیتوانم بکشم"

و امــروز در آغــوش دیــگری نـفس نــفس میــزنــنــد. .
...
نوشته شده در 91/02/18ساعت 11:32 توسط محمد| |

دندانپزشک آخرین دندانِ گرگ را کشید !
نگاهی به صورت گرگ انداخت و پوزخندی زد ... !

گرگ زیر لب گفت :
بخند ... اینست عاقبتِ گرگی که عاشق گوسفندی شده باشد ... !
نوشته شده در 91/02/18ساعت 11:21 توسط محمد| |

تو را نمیدانم.


ولی من


حرف آخرم را با بغض خوردم...

نوشته شده در 91/01/29ساعت 19:23 توسط محمد| |

چنـــد وقتیست


هـــر چـــه می گـــردم


هیـــچ حرفـــی بهـــتر از ســـکوت پیـــدا نمی کنـــم...

نوشته شده در 91/01/27ساعت 17:10 توسط محمد| |

  دیـــــــروز دمــــــ از احساســـــــ می زدنـــــــد

کسانیــــــــــ که امـــــــروز . . .

در آغوشــــــ دیــــگری غلتـــــــــــ می زننـــــد
!!!!!
نوشته شده در 91/01/22ساعت 17:22 توسط محمد| |

مرا در روزی بارانی دفن کنید تا آتش قلبم خاموش گردد

و

در طابوتی بگذارید از چوب تا بدانند عشق من مانند چوب

خاکستر شد

دستهایم را بر روی سینه ام قرار بدهید تا بدانند همیشه

دوست داشتم کسی را در آغوش بگیرم

چشمهایم را باز بگذارید تا بدانند

همیشه چشم انتظار بودم

صورتم را رو به غروب آفتاب بگذارید تا

بدانند عشق من غروب کرده و زندگی ام تمام شد .

مرا در آفتاب

بگذارید تا بدانند عشق من شعله ور شد

بگذارید تا بدانند عشق من شعله ور شد

نوشته شده در 91/01/19ساعت 10:40 توسط محمد| |

 نمیخواستم حرفی بزنم

نمیخواستم سکوتم بشکند

 نمیخواستم دوباره امید مثل یک روزنه

دریچه ای شود برای زندگی !

اما گاهی سکوت هم توان سکوت ندارد !

گاهی سکوت هم خودش کم

می آورد ودلش میخواهد کسی نازش را بکشد!

نوشته شده در 91/01/15ساعت 18:1 توسط محمد| |

نمیخواستم نبودنت از تعداد انگشتان دستانم پیشی گیرد...

ولی این روزها دگرکاری از دستانم برنمیاید...!

نوشته شده در 91/01/15ساعت 17:53 توسط محمد| |

 
بهارِ بی تو

یعنی پاییز...

تقویم به گور ِ پدرش می خندد...
نوشته شده در 90/12/27ساعت 11:27 توسط محمد| |

 
مى خواهى بروى ؟


بهانه مى خواهى ؟


بگذار من بهانه را دستت دهم . .

 
برو و هركس پرسيد بگو


لجوج بود


هميشه سرسختانه عاشق بود...


بگو فرياد مى كرد...

همه جا فرياد مى كرد فقط مرا مى خواهد

بگو دروغ مى گفت


مى گفت هرگز ناراحتم نكردى


بگو درگير بود


هميشه درگير افسون نگاهم بود


بگو او نخواست


نخواست كسى جز من در دلش خانه كند


اينهمه بهانه برايت آوردم . .!!


حالا اگر مى خواهى


برو به سلامت ...
نوشته شده در 90/12/27ساعت 11:23 توسط محمد| |

شب خوابیدی تو تختت هی قلت میخوری...

 بعد گوشیتو بر میداری مینویسی "خوابم نمیبره".....

سرد میشی...

بغض میکنی.....

میبینی هیچکسو نداری که واسش اینو بفرستی.....

تنهایی سخته...

خیلی...

و سخت تر از اون اینه که خودت بخوای تنها باشی تا کسی تنهات نزاره و درد نکشی.. :|

نوشته شده در 90/12/16ساعت 18:22 توسط محمد| |

بی تو نه شعر می چسبد
نه مرور خاطره
نه سیگار
من دلم آغوش می خواهد
می فهمــــــــــــــــــی....؟!

نوشته شده در 90/12/10ساعت 10:31 توسط محمد| |

محبت زيادي ، هميشه آدمها را خراب مي کند .

 گاهي آدمها مي روند نه براي اينکه دلايل ماندنشان کم شده ...

به اين دليل که آنقدر کوچکند که تحمل حجم بالاي محبت تو را ندارند ...

او که رفتني ست ،

 بگذار برود ................!!

نوشته شده در 90/12/06ساعت 10:56 توسط محمد| |

کاش هر روز جمعه بود !

آن وقت می توانستم

دلتنگی هایم را

برگردن غروبش بیاندازم ...

نوشته شده در 90/12/04ساعت 20:50 توسط محمد| |

برف آمد و پاييز فراموش شد

آن گريه يك ريز فراموش شد

انگار نه انگار كه باهم بوديم

چه زود همه چيز فراموش شد...

نوشته شده در 90/11/28ساعت 16:41 توسط محمد| |

ای غصه مرا دار زدی خسته نباشی
آتش به شب تار زدی خسته نباشی
ای غصه دمت گرم که در لحظه ی شادی
با رگ رگ من تار زدی خسته نباشی!!!

 

نوشته شده در 90/11/28ساعت 16:27 توسط محمد| |

سلام عزیزم

خوبی گلم

ایندفه اومدم ولنتاینو بهت تبربک بگم

ولنتاینت مبارک عزیزم

( چیه فک میکنی دیوونه شدم ؟ آره شدم )

وقتی رفتی دنیا رو سرم خراب شد دیوونگی قسمت خوب داستانه

راستی هدیه هم برات خریدم

امیدوارم یه روزی یکی از ته دل برات ولنتاین بگیره

 

نوشته شده در 90/11/26ساعت 10:49 توسط محمد| |

آب را گل کردند...

چشـمها را بستند و چه با دل کردند...!

وای سهراب کجایی آخر؟

زخم ها بر دل عاشـق کردند...

خون به چشمان شقایق کردند!

تو کجایی سهراب؟

 که همین نزدیکی عشـق را دار زدند...

همه جا سایه ی دیوار زدند!

 

نوشته شده در 90/11/24ساعت 10:59 توسط محمد| |

اشتباه من این بود...
هرجا رنجیدم,لبخند زدم...
فکرکردند درد ندارد,سنگین تر زدند ضربه ها را...
نوشته شده در 90/11/23ساعت 17:5 توسط محمد| |

حرفهای آخرت را زدی و رفتی ؟
میگذاشتی من نیز حرفهایم را برایت بگویم
لحظه ای صبر میکردی تا برای آخرین بار چشمهایت را ببینم ،
حتی اگر شده در خیالم دستهایت را بگیرم
چه راحت شکستی دلم را ،
حتی نشنیدی یک کلام از حرفهایم را ،
چه راحت پا گذاشتی بر روی دلم ،
حالا من مانده ام و تنهایی و یک دریای غم
چه آسان دلکندی از همه چیز ، نه دیگر بی تو در این دنیا جای من نیست …
به جا ماند خاطره های شیرین در لحظه های با هم بودنمان
و همه ی این خاطره ها در یک لحظه بر باد رفت …
فکرش را هم نمیکردم این روز بیاید ،
همیشه فکر میکردم فردا دوباره لحظه دیدارمان بیاید…
این روزها خیلی دلم گرفته ، سردرگم و بی قرارم ،
حس میکنم آخرین روزهاست و در این لحظه ها حتی میتوانم نفسهایم را بشمارم…
نفسهایی که دیگر در هوای تو نیست ،
ثانیه هایی که به یاد تو است و در کنار تو نیست ،
لحظه هایی که حتی به خیال تو نیست …
تا قبل از آمدنت ، داشتنت برایم رویا بود ، با همان رویا سر میکردم زندگی ام را ،
تا تو آمدی ….
حقیقت شد آن رویای شیرین ، تا تو رفتی ، کابوس شد آن لحظه های شیرین و اینجاست که دیگر حتی رویای تو نیز دلم را خوش نمیکند ،
اینجاست که تنها تو را میخواهم نه نبودنت را…
حرف آخرت همین بود؟ خداحافظ؟
صبر میکردی اشکهای روی گونه ام خشک شود و بعد میرفتی ،
حتی تو برای آخرین بار هم که شده آرامم نکردی …
گفتی خداحافظ و رفتی ، چقدر تو بی وفا هستی….

نوشته شده در 90/11/20ساعت 11:24 توسط محمد| |

ﺷــــﺎﯾﺪ ﯾــــﮏ ﺭﻭﺯﯼ 

ﯾــــﮏﺟــــــــﺎﯾﯽ

ﺑــــﯽ ﺗﻔــــﺎﻭﺕ ﺍﺯﮐﻨــــﺎﺭ ﺕ ﺑﮕــــﺬﺭﻡ ﻭ ﺑﮕــــﻮﯾــــﻢ


ﺍﯾــــﻦ ﻏــــﺮﯾﺒﻪ ﭼــــﻘﺪﺭ ﺷــــﺒﯿﻪ

خاطراتم بود

نوشته شده در 90/11/20ساعت 10:43 توسط محمد| |

صدای شکستن فلبم را نشنیدی چون غرورت بیداد میکرد
اشک هایم را ندیدی ، چون محو تماشای باران بودی
ولی امیدوارم آنقدر در آینه مجذوب نشده باشی که حداقل
زشتی دیو خود خواهیت را ببینی
باشد که با دیگران چنان نکنی که با من کردی . . .

نوشته شده در 90/11/19ساعت 19:37 توسط محمد| |

در ستاره بارانِ میلادت
میان احساس من
تا حضور تو
حُبابی است از جنس هیچ
از دستان من
تا لمس نگاه تو
آسمانی است به بلندای عشق
جشن میلادت را به پرواز می روم
دراین خانگی ترین آسمانِ بی انتها
آسمانی که نه برای من
نه برای تو
کاش تنها برای “ما” آبی بود ...
نوشته شده در 90/11/11ساعت 11:35 توسط محمد| |

سلام

سلام عشق من

چیه ؟ تعجب کردی که باز صدات کردم عشق من ؟

آره درست شنیدی تو همیشه عشق من باقی خواهی ماند تا آخرین لحظه ی عمرم

راستی دیدی ؟

فک میکردی یه روز منو انقد داغون کنی ؟ نه .. اصلا فکرشم نمی کردی میدونم

ولی بیا و ببین با رفتنت چه بلایی سرم آوردی

ببین چه داغونم کردی

هه مهم نیست دیگه تموم شد

                       آنکه هر روز هوس سوختن ما میکرد

                                                          کاش امروز بود و تماشا میکرد

میدونی امروز واسه چی اومدم ؟

اومدم بهت تولدتو تبریک بگم

نمیشد نگم دق میکردم

تو همه وجودم بودی

هنوزم باورم نمیشه روز تولدته و دستت تو دستم نیست

یادته پارسال گفتی به امیده اینکه سال دیگه باهم باشیم ؟

این حرفاته که آتیشم میزنه این حرفات یادم نمیره

بگذریم

نمیخوام اینجارو غمگین کنم آخه امروز تولدته ، تولده عشق من

پس ...

تولد واژه ای ست در پی معنا شدن، مفهومی ست در تب و تاب رسیدن، تولد گاه بهانه ای ست برای دلتنگ خود شدن، نشانه ای ست برای جستجوی خویش. تولد گاهی بهانه ای ست برای یک جمع دوستانه برای چند لحظه با هم خندیدن، برای خرید یک شاخه گل برای جاری شدن یک قطره اشک و کشیدن آهی از سر دلتنگی. تولد علامتی است پر معنا در سر رسید زندگی ما، گاه بهانه ای ست برای نوشتن یک متن یا سرودن یک شعر، تولد گاه بهانه ای ست برای فریاد بودن، رهایی از پیله ی تنهایی و اندکی به دنبال خود گشتن، تولد مفهومی ست ناپیوسته در زندگی امروز ما و عشق مفهومی ست پیوسته.. با عشق زندگی کن تا پیوسته متولد شوی

تولدت مبارک عزیزم

بیاین

همه بیاین دست بزنین

درسته اینجا نیستی ولی من که نامرد نیستم تولدتو میگیرم ، مثل هر سال...

آهان راستی کیک هم برات گرفتم بیا فوتش کن تا هزار ساله بشی

واسه کسی که دوسش داری ...

هزار ساله شدم
امروز که تولد توست
برای تو َبرای چشمهای تو
هدیه ام ناقابل است
خاطراتی از فرداهامان
برای بودنت
همراه ترانه های خیس و باران خورده چشمهایم...
و من َ در هر تولد تو
باز زنده می شوم.

.

.

.

کاش بودی تا دلم تنها نبود...

( تولدت مبارک ای عشق رفته ی من )

 

نوشته شده در 90/11/11ساعت 11:28 توسط محمد| |

 
 

حرفهای دلم زیاد است

خیلی زیاد

حتی بیشتر از حوصله ی خودم و شما

چاره ای جز سکوت ندارم

 حالم از آدمهایی که خلوت دنیای ساده و دونفره ی ما رو با حرفهای نفرت انگیزشون به هم زدند به هم میخوره

شماهایی که حرفهای عاشقانه تون از قلبهای یخیتون به زبونتون میاد، از دنیای ما فاصله بگیرید

منبع : http://kissl0ve.blogfa.com/

نوشته شده در 90/11/11ساعت 10:50 توسط محمد| |

میروم خسته و افسرده و زار

 سوی منزلگه ویرانی خویش

به خدا می برم از شهر شما

 دل شوریده و دیوانه ی خویش

 می برم که در آن نقطه ی دور

 شستشویش دهم از رنگ گناه

 شستشویش دهم از کله ی عشق

 زین همه خواهش بیجا و تباه

 می برم تا ز تو دورش سازم

ز تو ای جلوه ی امید مهال

 می برم زنده بگورش سازم

تا از این پس نکند یاد وصال

ناله می لرزد می رقصد اشک

آه بگذار که بگریزم من

از تو ای چشمه ی جوشان گناه

 شاید آن به که بپرهیزم من

 بخدا غنچه ی شادی بودم

 دست عشق آمد و از شاخم چید

 شعله ی آه شدم صد افسوس

 که لبم باز بر آن لب نرسید

عاقبت بند سفر پایم بست

میروم خنده به لب خونین دل

میروم از دل من دست بدار

 ای امید عبث بی حاصل
 
نوشته شده در 90/10/30ساعت 19:25 توسط محمد| |

دیشب باران می بارید
روی نیمکت باران زده نشستم تا
با او صحبت کنم
گفتم خدایا
تو هم دلت گرفته تو هم چشم انتظاری
گفتم خدایا
تا کنون عاشق شده ای
تو هم درد دوری را کشیده ای
تو چرا گریه می کنی
تو هم مثل من تنهایی
تو هم دستهای گرم و مهربانی را گم کرده ای
تو هم صدایت به جایی نمی رسد
دیگر قلبی برایت نمی تپد
دیگر او به یادت نیست
گفتم جوابم را بده چرا
چرا عشق را آفریدی
این همه چیز چرا عشق
گفتم خدایا می گویند بارانت رحمت است
اما من فکر می کنم
از دل پر درد توست
چرا سکوت برگزیده ای
حرفی بزن چیزی بگو
تو همیشه ساکت وآرامی
می خواهی چه چیز را ثابت کنی
اینکه خیلی صبوری؟
من به صبوری تو نیستم
اشک هایم را ببین
چشمان من هم مثل آسمانت
بارانیست
تو دردم را می دانی
تنها آرزویم را برآورده کن
همین امشب مرا دریاب
همین امشب که با تو باریده ام...
نوشته شده در 90/10/26ساعت 15:6 توسط محمد| |



قالب جدید وبلاگ پیچك دات نت